سعدي مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

اگر تو فارغى از حال دوستان يارا / فراغت از تو ميسر نمى‏شود ما را

 

*****


تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويش /بيان كند كه چه بوده‌ست ناشكيبا را

 

*****


بيا كه وقت بهار است تا من و تو به هم / به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را


*****


به جاى سرو بلند ايستاده بر لب جوى /چرا نظر نكنى يار سرو بالا را؟


*****


شمايلى كه در اوصاف حسن تركيبش /  مجال نطق نمانَد زبان گويا را


*****


كه گفت: در رخ زيبا نظر خطا باشد؟ /خطا بود كه نبينند روى زيبا را


*****


به دوستى كه اگر زهر باشد از دستت /  چنان به ذوق ارادت خورم كه حلوا را


*****


كسى ملامت وامق كند به نادانى / حبيب من، كه نديده‌ست روى عَذرا را


*****


گرفتم آتش پنهان خبر نمى‏دارى /نگاه مى نكنى آب چشم پيدا را؟


*****


نگفتمت كه به يغما رود دلت سعدى / چو دل به عشق دهى دلبران يغما را؟


*****


هنوز با همه دردم اميد درمان است  /  كه آخِرى بود آخِر شبان يلدا را